-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1391 19:42
some times you are sow abset and you can't hold all of the sad times.sow you just can cry.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 09:35
دنیا پر از آشغال هایی هست که به دنبال طلاهای ارزشمندند. از من میشنوی دلت رو به هر آشغالی هدیه نده!
-
روز معلم مبارک(شعری برای معلمان زحمت کش که خودم سرودم)
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1391 16:30
ای معلم دوباره باغ گلت را باز کن باغ علم و دانش و معرفتت را باز کن دوباره برایم بگو از داستان راستان ها دوباره مرا ببر به شهر علم قصه ها دوباره برایم بگو از یک گل آشنا از آن بوی خوش گل زیبایان دوباره لبخند بزن به من ای معلم دوباره بگو از یاد رستم دستان باز معلم آری هیچگاه نخواهم شد خسته از صدایت آری هیچگاه نخواهم شد...
-
شهادت حضرت فاطمه (س) را به همگی تسلیت میگم
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1391 14:52
من با که گویم این که بهارم خزان شده ماهم به خاک تیره غربت نهان شده بانوی بی نشان که به هرسو نشان ز اوست رفت از برم به قامت همچون کمان شده
-
شانه هایم
چهارشنبه 30 فروردینماه سال 1391 15:21
شانه هایم مکانیست برای قرار دادن سرت بر روی آنها.برای قرار دادن کوله بار غمت و برداشتن روزهای شاد از آن.آری ای عشق من اینجا مکانیست برای خالی کردن آن دل شکسته توست.اینجا مکان اشکهای آرام و بی صدایت است.هیچ وقت فکر نکن که تنهایی چون تا ابد کنارت هستم.اگر فکر کنی شانه ای برای قرار دادن سرت در روزهای تنهایی نداری شانه...
-
حرف های دانش آموزان به خدا
شنبه 26 فروردینماه سال 1391 13:43
شاید الان بگید این مطلب یک کپیه اما باید بگم که این مطلب رو خودم تهیه کردم و به یکی از مدرسه های راهنمایی پایین شهر مراجعه کردم.وارد یکی از کلاس های سال دومش شدم و ازشون خواستم تا هر چیزی که میخوان به خدا بگن و اونا اینطوری نوشتن: خداجون اگه می تونی برادرم رو به راه راست بیار خدایا کسایی که عدالت رو زیر پا میزارن...
-
چیزی برای نگرانی وجود نداره(اولین دزدی ادبی سایت)
جمعه 25 فروردینماه سال 1391 16:36
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی. اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به...
-
انرژی
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1391 18:00
به درخواست یکی از دوستان چند مطلب پر انرژی میزارم تا کمی انرژی به قول دوستمون بگیریم آدم از وسط نصف بشه ولی ضایع نشه یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم ، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس ، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده ! به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت ، در مورد...
-
این جا
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1391 16:48
این جا جهان واژگان وارونه است.قهقهه ،هق هق میشود ،امید،ناامیدی و عشق ، دل شکستگی. این جا حتی انسان هایمان هم وارونه اند.انسان هایی که ادعای با شخصیتی و با وجودی میکنند اما حتی ذره ای از آن بو نبرده اند.انسان هایی که ادعای با وفایی میکنند اما حتی به بهترین امیدهایشان وفا نمی کنند. این جا جهان دروغ های شاخ دار و به...
-
غم به دست
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1391 13:55
امروز توی یه تنهایی غریب قایم شده بودم.یاد گذشته هام افتادم که چقدر بچه ی ساده و مهربونی بودم.تو اون موقع همیشه یه کناری مشستم و کتابای درسیم رو میخوندم و لذت میبردم!اما حالا چی.... حالا اونقدر مشغول کارهای بیهوده شدم که دیگه نمی دونم باید چی کار کنم کارهایی که هیچ فایده ای برای من و وجودم نداره و فقط جنبه تفریح رو...
-
تغییر دنیا
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 15:04
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می...
-
همکار جدید
جمعه 18 فروردینماه سال 1391 18:48
سلام بر همگی امروز مفتخرم که همکار جدیدم صبا خانم رو معرفی کنم و از امروز با هم دیگه این وبلاگ رو اداره خواهیم کرد.امیدوارم حالا که نیروی کاریمون بالا رفته بتونیم به طور عالی به شما خدمت کنیم. پس خوش آمد میگیم به صبا و آرزوی موفقیت در انجام کارهاشون رو داریم.
-
زشت ترین دختر کلاس
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1391 21:36
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختر این...
-
ماجرای چهار دانشجو
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1391 21:35
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به...
-
مفهوم خانواده
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1391 12:03
با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام. دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟! کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما...
-
امتحان
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 15:11
امروز یه روز خوبی بود البته شاید. چون بالاخره تونستم چیزی که یه عمره به دوستم بگم رو گفتم و راحت شدم. یه بار شما هم امتحان کنید و چیزی که تاحالا میخواستید به یه نفر بگید اما نتونستید رو بهش بگید اونوقته که می بینید چقدر نظرتون به زندگی تغییر میکنه و چغدر آرامش پیدا میکنید. حتما امتحانش کنید.
-
یه عمر
دوشنبه 29 اسفندماه سال 1390 12:45
برادرم از ساعت هفت صبح تا حالا حدود 3 بار یه فیلم رو دیده و هر سه بارشم لذت برده. خوش به حالش!حداقل یه چیزی رو داره که ازش لذت ببره و شاد باشه!ناراحت هیچ چیزی هم نیست.نه نگرانه اینه که فردا که عیده باید چی کار کنم و نه ناراحت اینه که آره فردا یه سال بی خودی از عمرم میگذره یه سال بی ارزش به سنش اضافه میشه. ولی حالا من...
-
تبریک
پنجشنبه 25 اسفندماه سال 1390 21:39
با اینکه حالم از این جمله کلیشه ای بهم میخوره اما میگم: عیدتون پیشاپیش مبارک
-
نزدیکه
پنجشنبه 25 اسفندماه سال 1390 17:54
این روزا همش توی تکاپوی عیدیم . میگن توی عید باید غمامون رو کنار بزاریم و به شادی ها رو بیاریم.با آدمایی که دشمنی داریم دوست بشیم و درکشون کنیم.به عنوان عیدی به سال نو هم کمتر گناه بکنیم. اما برای مردم ما انگار که نه انگار برای سال جدید نقشه میکشیم که چطوری دشمنمون رو رسوا کنیم.دل آدمایی که یه ذره بهمون محبت میکنن رو...
-
عوضی
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 19:25
وقتی به یه بچه ای نگاه میکنم که با شیرنی تموم میخنده یاد خودم می افتم که چقدر سریع بچگیم تو وجودم مرد و اون امیدی که به آیندم داشتم مثل یه قاصدک از دستم پرید. وقتی به اون بچه نگاه میکنم با خودم میگم اونم مثل من میشه یا اینکه نمیزاره یدونه گیاه هرز بیاد و تو دلش خونه جا کنه.اونوقت بعد از چند ماه تمام دلشو به یه طولیه...
-
تنهام
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 19:00
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 خیلی تنهام مثل یه پرستویی که از دستش جدا شده یا مثل یه آدمی که از قوم طرد شده یا مثل..... آه...دیگه موندم که چیکار کنم!گریه کنم که دوباره زخم های کهنه قلبم سر باز کنه یا بخندم که همه فکر کنن آره این چقدر خوشبخته! دیگه خسته شدم از این که مثل عروسک...